سلامم را پذیرا باش...
سلامم را در روزها و لحظه هایی پذیرا باش که چشم هامان دیگر آسمان را گویی نمی شناسند...
در لحظه ها و روزهایی که ماه برایمان نامفهوم می نماید و ستاره نوری دارد غریب...
انگار نه اینکه تا دیروز زمزمه ای داشتیم با ستاره و ماه و دنیایی توی آسمان...
دست هامان به اکراه به سوی یک دگر دراز می شود و ...
دل هایمان قدرت عروج به ملکوت محبت را ندارند و چه نا آشناست عشق...
گفتم که گفته باشم...
این روزها چه دوریم از هم... چه دور ...
و اشک های من هم به کار فاصله هایی که به درازای تنهایی است نخواهد آمد...
این روزها بیش از پندارمان تنهاییم...
بیش از گمانه های عاشقانه...
بیش از...